مهم این نیست که تو کجا باشی یا با کی باشی
مهم این نیست که تو کی باشی یا چه شکلی باشی
مرد باشی یا زن باشی...پیر باشی یا جوون...
وقتی تو زندان باشی...زندانی به سبک یه اتاق
نمور و خالی و تاریک و بدون پنجره...با دیوارای
سفید که حتی به همون یه ذره آفتاب ملول جمعه ی
بعداز ظهر پاییزم اجازه نمیدن بهت نفوذ کنه ...
یه زندان که چندین و چندساله مدام داره عوض
میشه...بی دردسر نه...با دردسر و فشار...ولی باز
انگار همونه...همون زندان بی پنجره ی تاریک با
با دیوارای سرد و سفید بی رحم...مث اینه که درو
روت ببندن و از پشت در واقعیت تلخ زندگیتو
توی صورتت تف کنن...تو بخوای یکیو بغل کنی...
گریه کنی...ولی در بسته ای که باز میشه همه
چیزو بدتر میکنه...میبینی یکی هست که مث
خودته...و میشه یه بار اضافی رو شونه هات...
مث توهما و تو حال رفتناش که یه چیزی میگه
و بعد که عقلش میاد سرجاش هزار برابر سیاه تر
و متعفن تر از قبله...مث حرفایی که رگباری بار
خودت میکنی به خاطر کسی که هستی...کسی که
بودی...کسی که قراره بشی..و مدام بپرسی از
خودت که یعنی با این اوضاع این کسی که هستی
میتونه بشه اون کسی که دلت میخواد بشی؟
همه چیز
برچسب:
نویسنده: حامد ایمانی
تاريخ: سه
شنبه
18 آبان
1395 ساعت: 4:03